حسن ‌جان ، سلام !   
حسن ‌جان سلام .
اميدوارم که احوالاتت خوب باشد و نه مثل هميشه که هي سرما مي‌خوردي و هي دستمال سفيدت را به دماغت مي‌مالاندي ، ديگر الان دستمال به کارت نيايد . از آن روزي که تو رفتي ، من خيلي ناراحت شده‌ام و هي غسه مي‌خورم که چرا خدا تو را از من گرفت و من نمي‌خواستم که دوست مهربان و گلي مثل تو را از دست بدهم . اما وقتي آقايت منتقل شد ، حتما تو نمي‌توانستي پشت حرفش حرف بزني و آقام مي‌گفت که اکبر آقا از وقتي منتغلي‌اش درست شده ، حقوقش بيشتر شده و جواب سلام همه را بلند بلند مي‌دهد . ولي من و تو يادت هست که آمدي و گفتي که داري مي‌روي محله‌ي خاله‌ام اين‌ها و ما چقدر ناراحت شديم و زار زار گريه کرديم پشت انباري ما ؟
خلاصه من دلم برايت تنگ شده بود و اين نامه را برايت نوشتم . يادت هست که چقدر عکس فوتبالي داشتيم ؟ ديروز آوردمشان بيرون از توي کمد زيرزمينمان و کاشتمشان و هي با کف دست ، شلاقي زدم رويشان و ياد آن وقت‌ها افتادم که پوز اين « تقي چوبيني » خل را مي‌زديم ... حالا اين تقي دماغو ، تو که نيستي و من هم ننه‌م نمي‌گذارد بروم بيرون ، هي مي‌نشيند پيش بچه‌ها و مي‌گويد که من بهترين عکس‌باز اين کوچه‌ام و فلان ... ولي کور خوانده . تو که بيايي ، عکس‌هايمان را مي‌گذاريم روي هم و تمام عکس‌هايش را جلوي بچه‌ها مي‌بريم تا ديگر عرعر نکند .
راستي اگر يادت باشد يک‌بار بهت گفتم که يک خروس گرفته‌ام اندازه‌ي يک بوقلمون ... نامرد ، اين رجب نفتي آن‌قدر آمد و به آقام گفت بفروشش بفروشش که آقام هم کلافه شد و دادش به رجب ... ممدرضا مي‌گويد که خودش ديده رجب موقع آمدن عروسش ، قرباني‌ش کرده جلوي پاي او . قرار است خودم بروم شيشه‌هايش را خرد کنم تا ديگر از اين نامردي‌بازي‌ها نکند .
خوب ديگر حسن جان . الان ننه‌م مي‌آيد سراغم مي‌گويد چرا نرفته‌اي هنوز نان بگيري ... هر چه زودتر بلند شو بيا اين‌جا . با ننه‌ت بيا که با ننه‌م بروند روضه . من و تو هم کلي صفا کنيم برويم عکس‌بازهاي ادعا را حالشان را بگيريم .
ننه‌م آمد ! فعلا قربانت ... .
دوستدارت ، اصغر
لینک