خفه شو ، عزيزم !   
سلام .
*
وقتي آمدم ، قرار نبود اين همه دربه‌دري نصيبم شود ؛
قرار بود بمانم در اين دير خراب‌آباد ... اما ديگر بي‌خوابي توي برنامه‌مان نبود ؛
گندم را که خورد ، زد و ما را آواره کرد ؛
با تيپا ، خودش و نسل‌هاي بي‌نواي بعدش را از « مينو » انداختند بيرون ...
- آواره شدي ، بدبخت !
...
وقتي پايين آمدم ، گفتي : بمان و عاشق شو !
گفتم : ما که عاشق توايم ، چه بخواهيم و چه نخواهيم ...
گفتي : خفه شو ، عزيزم !
گفتم : آ آ ه ... هر چه خالق‌مان بگويد !
- خفه شدي !
...
آهاي خالق !
عصباني‌ام ... از تو شاکي‌ام ؛
هر وقت از کسي شاکي مي‌شدم ، مي‌آمدم پيش تو ...
چيزهايي هست که بايد در گوش خودت بگويم ؛
تو که ما را مي‌شناختي ، چرا عاشقمان کردي ؟
امتحان بود ؟! ... من نمي‌خواهم امتحان بدهم !
مگر هر کس عاشق مي‌شود ، بايد آخر ماجرا ، روزگارش را {...} ؟!
حالا پيش که بروم ؟!
( يا بگو ، يا مي‌روم پيش عمو ابليس گل و گلابم ! )
- غلط مي‌کني !
...
غلط کردم !
غلط کردم !
غلط کردم !
غلط ...
...
خوب ، بي‌زحمت يک مورد بي‌دردسر ديگر ، برايم فراهم کن ، که بدجوري خواب‌آلودم !
لینک