یادداشت‌های یک عدد جنتلمن واقعی (1)   
شنبه
الان ، دقیقا 72 ساعت از لحظه‌ای که حس کردم دیگه یه جنتلمن واقعی شدم ، می‌گذره . توی این سه روز ، واقعا دنیا برام یه رنگ تازه پیدا کرده . « تانیا » ، دیشب توی چت بهم می‌گفت : « عزیزم ! من حس می‌کنم خیلی فرق کردی ؛ تازگیا یه جور دیگه سلام می‌کنی . ادوکلنت هم خیلی ملایمتر شده ... خبریه ؟! » . خدای من ! تانیا جانم هم فهمیده که من دیگه یه موجود جدید شدم . روز به روز بیشتر مزه جنتلمن شدن زیر دندونم میاد ؛ باید یه فکر اساسی بکنم . کفشامو بیست دقیقه با پارچه ساییدم ، تا برق بیفتن ... خط اتوی شلوارمو هم تیزتر از همیشه کردم . خداییش جنتلمن بودن باحاله ، ولی دردسرای اینجوری هم داره . دادم خط ریشم رو گوشه‌هاشو گرد کنن تا تاثیر بصری بیشتری روی اطرافیانم بذاره .
یعنی تانیا جونم منو حالا بیشتر دوست داره ؟!

یکشنبه
اه اه اه ... کثافت عوضی ! این مرتیکه بی شعور بی ادب ، تو این فیلم جدیدش ، خودش و این همه آدم محترم مثل منو مچل گیر آورده ؛ توی اون صحنه‌ای که « ژان » ، میاد و عین این داهاتیای امل خاک بر سر ، گیلاسشو هورت می‌کشه ، آدم عقش می‌گیره . سپردم برام سه چهار تا فیلم کلاسیک بیارن ، بلکه بشه از اونا یه آداب و رسومی یاد گرفت .
عصری ، خسته و کوفته اومدم خونه . تشنه بودم ؛ یه بطر عرق بیدمشک (!) و یه کاسه بزرگ ماست و خیارو رفتم بالا ... جیگرم حال اومد . این تانیای لجن ، وسط جنگل قالم گذاشت . دعوامون شد سر این که کی اول بر بزنه ... اگه دوباره ببینمش ، یه چک می‌خوابونم تو گوشش ، تا چشاش چپ شه . آی-دیش رو هم حذف کردم که دیگه ریختشو نبینم .
من همیشه از دخترا بدم میومد . حالا هم که این عوضی خودشو نشون داده ، دیگه متنفر شدم ، اساسی ... نکبت .

دوشنبه
بی شعور داهاتی ، توی چت صد بار پی-ام زد ، محل سگ بهش نذاشتم ؛ منت‌کشی می کنه ، بچه پررو ... من احترامم بالاتر از اینه که به این آشغالدونی‌ها جواب بدم . اینا ، همه‌شون فقط به درد این می‌خورن که توشون فین کنی و بندازی‌شون تو آشغالی تا سگا بوشون کنن ... یه حالی ازش بگیرم که حظ کنه . می‌دم پاپا از شرکت عین یه گربه ولگرد بندازدش بیرون .
با « اسی » رفتیم کافی شاپ ؛ به تموم گارسونا و دربونایی که جلوم اومدن و بهم تعظیم کردن ، انعامای کت و کلفت دادم . چقدر آدم احساس بزرگی و غرور می‌کنه ، وقتی این بدبخت بیچاره‌ها میان جلوش تا کمر خم می‌شن . این قدر حالم از دست اون نکبت خراب بود که نتونستم بیشتر از یه گاز از دلقک‌برگرمو بخورم ... اسی دادش به سگش ، سگه هی زوزه میومد . گفتم آخه احمق ! سگ برگر می‌خوره ؟!
یه جیگری اون‌ور بود شبیه تانیا . رفتیم مخشو بزنیم ، بی انصاف پا نداد – ولی می‌دونم عشوه می‌کرد . عاشقم شده بود ... گارسون درازه می‌گفت پاتوق هرروزش این جاس ... همچین خرش کنم که خودش نفهمه ؛ دو بار که ببینه چه‌جوری چپ و راست سینه مو جلو میدم و با صدای بلند به هر خری اورد و انعام میدم ، یواش یواش نرم می‌شه .

شنبه
...
بعد از یه فعالیت بدنی دلچسب ، حموم خیلی دلچسب‌تر می‌شه ... باید یه نیم‌ساعتی هم برای سشوار وقت بذارم ؛ امروز چندجا باید برم .

لینک