پدر قاطر !   
سلام .
*
آه ! تمام شد ؛ عجب مشتی به سندان کوبیدیم و چه فریبی خورده بودیم ! جهنم بی عاری هم عجب گرمایی دارد !
وقتی نمی‌خواهد مثل تو فکر کند ، کجای وجدانت درد گرفته که بی‌خود مشت‌های شاعرانه و پدرانه می‌فرستی ؟!
تمامش کردم ... دغدغه‌ي بعد ، لطفا !
*
مسعود بهنود این روزها حرف‌های عریان‌تر و صریح‌تر – و البته زیباتری - می‌زند ؛ گمان نمی‌کنم این بهنود فعلا بتواند به ایران بازگردد !
*
یادم رفت زیر موضوع قبل ، بنویسم « ادامه دارد » ... نه متن من ، که این جنتلمن‌های عزیز ، حالا حالاها خواهند بود ؛ منتهی نمی‌دانم چرا فضای نفس بیشتر آدم‌ها را تنگ و بدبو کرده‌اند ، این عزیزان . البته اين احتمال هم هست که بيشتر مردم عقده‌اي و بي‌شعور باشند .
*
عبید زاکانی می‌گوید :
قاطر را گفتند پدرت کیست ؟ گفت مرا دایی اسب باشد .
لینک