قناعت   

قصه‌ي من و حضرت‌عالي از آن جا شروع شد که من منتظر اسب سفيدتان بودم ؛ بختمان زد و روزگار اسب را کرد يابوي پشم و پيله ريخته‌ي سياه ... ضربه‌ي روحي خوردم ؛ خود شما باشيد ، نمي‌خوريد ؟!
سفيدپوش بوديد اول ماجرا ... با يک بيني خوش‌تراش ، که قرار بود وقتي اولين نگاهم پس از آن همه انتظار به شما و صورتتان بيفتد ، ابتدا نيمرختان با بيني خوش‌تراش مربوطه بر من آشکار شود ؛ وقتي آمديد ، اولش گمان کردم نيمرختان به همان صورتي که در خواب ديده بودم ، مي‌چرخد و دلم را روشن مي‌کند ... نامردي کرده بود گويي دست خالقتان ، يا شايد مادر گرامي‌تان که يادتان نداده بود موها را آدم نبايد با پشم گوسفند يکي بداند ... لباستان هم که بماند ، مي‌شد فهميد در این چند هفته چه غذاها خورده‌ايد و عطسه‌ها کرده‌ايد .
من قناعت کردم به شما ؛ معشوقي نداشتم ديگر . همه رفته بودند ؛ از دخترک دماغوي همسايه که به زور دادندش به پيرمردک خرپول برنج فروش ، تا دختر خاله‌ام که کلی زحمت کشيده بودم که عاشقش بشوم و اين اواخر هم شده بودم ... همه را بی‌انصاف‌هاي زرنگتر از من بردند ؛ مانديد جناب‌عالي و دل تنهاي من حقير ... شما هم آمديد ، اما دستانتان نرم نبود ؛ توي خواب ديده بودم مي‌آييد و بلافاصله پس از پياده شدن از اسب گرامي‌تان ، دستان نرمتان را حس مي‌کنم ... حس کردم ؛ ولي حيف که دو دست کرم نخورده‌ي سياه و چرک بود با يک دنيا عفونت پنهان ؛ من به شما قناعت کردم .
راستی ، خرج جراحی دماغتان و دهان گشادتان – که خنده‌هايش بر خلاف قرارمان ، آتش اشمئزاز به جای آتش عشق به جانم مي‌زند - چقدر مي‌شود ؟

لینک