فراخوان   

سلام .
*
رفتيم و گل زديم به امتحان‌هاي گرامي ... نامردها نمي‌دانند بايد با يک آدم فرهنگي چطور برخورد کنند که چيني نازک نازنين بازي‌اش نشکند ! رها کنم . حالا باز منم و ترم گرامي‌تر و يک دنيا واحد براي پاس دادن دل خودم ! حالشان را مي‌گيرم .
*
جلوي پنجره‌تان نبودم ، چند روزي ؛ نمي‌خواستم شايد که باشم ... اما دلم تازگي‌ها برايت تنگ نمي‌شود ؛ زماني آن قدر زيبا بودي ، که تمام دغدغه‌هايم با ديدنت دود مي‌شدند و مي‌رفتند آسمان هفتم بي‌خيالي ... حالا ترجيح مي‌دهم توي جهنم بي‌عاري ساکن باشم تا آن روز که دلم برايت دوباره تنگ بشود ... آن روز ، هم گلايه‌ها دارم از تو و هم مي‌نويسم که چقدر و چطور دوستت دارم . دروغ نگويم ، گاهي سر کوچه‌تان مي‌مانم و سرک مي‌کشم تا صورتت از يادم نرود ... ولي ديدار را فعلا فراموش کن ... دوباره دوستت خواهم داشت !
فرصت بده تا مطمئن شوم ، که حامل دلسوزي و نگراني بوده‌ام ، يا حمال فضولي و بدبيني و سوء‌تفاهم ... .
*
پسرم را خيلي‌هاتان ديده‌ايد : اسکندرم را مي‌گويم ... ماه‌ها پيش ، مادرش وقتي سرپرستي‌اش را به من بخشيد ، تازه گفت اسمش اين است . روزي مجموعه‌ي حرف‌ها و دردل‌هايم را با اسکندرم اين‌جا خواهم نوشت .
دو رفيق شفيق قديمي هم دارم ؛ از آن‌ها که خيلي از خلوت‌هاي خوش و ناخوشم را با من زيسته‌اند : يکي سررسيدم – که به فلاني گفتم ساز من همين است و هرگز هم از نواختنش خسته نمي‌شوم – و محرم لحظاتي بوده که گاه خودم را هم نمي‌توانسته‌ام تحمل کنم . 29 اسفند سال 1378 ، چند ساعت مانده به تحویل سال جديد – که از سر خستگي يا دلزدگي يا شايد هم پز روشنفکری (!) ، يک گوني از بچه‌هايم و رفقايشان را که با کلی درد و زحمت زاده بودمشان ، گذاشتم دم در تا رفتگر ببردشان – دلم فقط براي سررسيدهايم سوخت .
ديگري واکمن حالا کهنه‌ام است که گوش دلم را بارها نوازش داده و آرام کرده ... حالا مانده‌ام که برايشان چه اسم‌هایی بگذارم ؛ واگذارش مي‌کنم به شما ... فقط حتما اسمي را پیشنهاد کنيد که شبها جرات صدا کردنش را داشته باشم !
*
ما را سري است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود ، هم بر آن سریم



لینک