براي خداي متعال (ع) ! *** ( ريا – ويرايش دوم ! )   

با سلام به خداوند متعال گرامي ؛
کوچک‌تر که بودم ، در نظرم پيرمردي بوديد با قبا و ردا و عصا ... از آن‌ها که آدم هر چقدر پاي صحبتشان بنشيند ، خسته نمي‌شود ؛ از همان‌ها که نوه‌هايشان را هرگز کتک نمي‌زنند ؛ از آن‌ها که خنده از لبشان فرار نمي‌کند ... الان هم همين هستيد ؛ منتهي مختصري خوشگل‌تر شده‌ايد ، عزيز !
بار قبل که برايتان نوشتم ، حالم زياد خوش نبود ؛ يادتان هست ، خدا ؟ نوشته بودم که اگر جوابم ندهيد ، دست به دامان ابليس يا ملک‌الموت خواهم شد ... جوابم را داديد ، شما ؛ چقدر هم زود رسيد پاسخ محکمتان ؛ من نوشته بودم با ابليس مذاکره مي‌کنم ... پس گردني‌تان را هرگز فراموش نمي‌کنم !
جناب خداي متعال !
عجب دوست گرامي‌اي هستید ، شما ! آدم هر چه پیشتان ناله و درد دل و غیره (!) کند ، يا از خنده‌هايش بگويد ، نه به شما برمي‌خورد ، نه حالتان از آدم به هم مي‌خورد ، نه به خودتان برمي‌خورانيدش ! به يکي گفتم که مدت‌هاست حسرت لذت نماز زير آلاچیق جاده‌ي رشت به دلم مانده و نمي‌يابمش ... حالا مي‌خواهم برايتان عاشقانه بنويسم ؛ يک مدت براي شما ، فقط ؛ خوبي‌اش اين است که لااقل خود شما فکر نمي‌کنید که خبري هست يا نيست ... بعد من آرام آرام توي نمازهاي کافرانه‌ام ، چشمانتان را از پشت مي‌گيرم و مي‌گریزم ! مي‌دانم که دنبالم مي‌آييد ! ااااه ! باز که کفر گفتم ! ... پس فعلا فقط فداي شما بروم ، من !
آن روزها که يقه‌ي هم را گرفته بوديم ، آن‌قدر که هواداران سينه سوخته‌تان بد و بيراه و حواله‌هاي ارتداد و الحاد برايم فرستادند ، خود شما هیچ نگفتید ... آن‌قدر که براي ابراز ارادت خالصانه به حضرت‌عالي ، در دشنام دادن به من از هم سبقت گرفتند ، خود شما برايتان مهم نبود ... همين براي من کافي است ؛ حال اين که تازگي‌ها چه بلايي بر سرم آورده‌ايد ، توي يک نامه‌ي خصوصي‌تر خواهم نوشت ... اما من دوستتان دارم ، پدربزرگ عزيز ! آن‌قدر دوستتان دارم ، که مي‌خواهم در و ديوار اين فضاي مجازي را با اين نامه‌ها پر کنم ؛ عصباني هم اگر شدم ، يا شديد ، به قول برادران الوات خيالي نيست : ما که با هم تماس داريم ، نه ؟
خداي عزيز !
نوشتن از شما و براي شما ، سبکم مي‌کند ؛ عين خود شما که هم سبکید - بيش‌تر از پر کاه - و هم بار محبتتان ، از هزار هزار مشکل سنگين‌تر است ... مي‌خواهم آن‌قدر بيرون بهشت بمانم ، تا بهشتي‌هاي بي‌خبر و بي‌چاره ، بيرون بيايند و بفهمند که من و شما با هم چه صفاها کرده‌ايم ... مي‌کشانمشان بيرون و اگر گردنشان از پايين ماندن‌هاي مصلحتي خشک نشده باشد ، سرشان را بالا مي‌گيرم و نشانشان مي‌دهم که چقدر نزديک و زيباييد !
وبلاگم را – همين يا يکي تازه‌تر – پر از شما خواهم کرد ... راستي ، لينک ثابتتان چه بود که بگذارم بالاتر از همه‌ي اين لينک‌ها ؟
دوستتان دارم ... همين !


جمعه هجدهم بهمن 1381 - شهرري
لینک