برادر مبارز ! رها کن ! رها کن !   
سلام .
*
برادر پرشين‌بلاگ ، گويي بدجوري به خس خس افتاده ... سپرده‌ايم برايش نسخه بپیچند تا افاقه کند – ان‌شاء‌الله ... فقط مي‌ماند يک چيز : اگر بلاگ‌الاسلام بميرد ، تکليف اين همه جوان دلبسته چه مي‌شود ؟! باز مي‌روند به دامان بلاگر کافر ... لا اله الا الله !
*
هي مرغک من ! بدجوري دور خودت ديوار کشيده‌اي ، بدبخت ! ميله‌هاي قفس روشنفکرانه‌ات تنگ‌تر از آن است که بتواني آفتاب را ببيني ... لااقل خودت تنگ‌ترشان نکن ! آن روشنايي که ديده‌اي ، خدا کند نور چراغ‌هاي همسايه‌ي معمولا ارادتمندت نباشد ، که اگر برق برود ، گير خواهي کرد ! من اگر قرار باشد چيزي بنويسم که به فلان جاي تو بربخورد ، بلدم چه بنويسم ... منتهي تا به حال جز يکي – دو مورد ، قلمم را به هجو آلوده نکرده‌ام ؛ خودت را از لجنزار خودساخته‌ات بيرون بکش که بدجوري خفه مي‌شوي ... نمي‌خواهي هم ، نيا بيرون ! فقط حواست باشد ، وقتي کاري به کارت ندارم ، آستين‌ها و دامان مرا لجني نکن ... لااقل بگذار براي هجو ارزشي داشته باشي ... خوب ؟ آفرين !
*
داشتم با دوستي درباره‌ي تجربه‌هاي ناگهاني و يگانه حرف مي‌زدم ؛ صحبت از آهنگ‌ها يا نوشته‌ها يا صحنه‌هايي بود که گويا در يک زمان و حال مشخص ، و تنها براي تو از آسمان نازل مي‌شوند ؛ گفتم اگر وقت مي‌کند ، داستان ويولن روتچيلد از آنتوان چخوف را حتما بخواند – گمانم توي يکي از جلدهاي سوم يا چهارم دوره‌ي آثارش هست . يک داستان ديگر هم هست از همين چخوف فلان فلان شده با نام اندوه ... قصه‌ي يک درشکه‌چي که پسرش مرده و با کسي نمي‌تواند درددل کند ، مگر آخر شب ، با يابوي پيرش ! بخوانيد و ببينيد گاهي شما همان درشکه‌چي نيستيد ؟
*
عيد قربان و عرفه‌اش ، شما را ياد غريبي‌تان نمي‌اندازد ؟
لینک