سلام .
*
مرده‌شور ببرد اين بلاگ‌الاسلام را ... متن را گاهي تا دو روز نمي‌آورد . بعد تو مي‌ماني و يک وبلاگ تکراري ، که بايد از توي آرشيوش متن جديد را بخواني . خلاصه ، اگر اين‌جا زياد کهنه شده ، از آرشيوش برويد ، ببينيد تنبلي از صاحبخانه‌ي مدعي نيست ؟
*
هفت سنگ هشتم هم آمد . به ستون من هم سري بزنيد .
*
آهاي ! تو که روي هلال ماه نشسته‌اي و مي‌خندي ... با توام ! خستگي‌ات را مي‌فهمم ؛ لااقل آن بخشي‌اش را که خودم هم تجربه کرده‌ام ... ناله نکن که همدرد زياد داری ... فقط حواست باشد : ناله‌هايت هم شنيدني است ؛ چون آن خانه ، خانه‌ي نقاب‌دارها نبوده ... تو دلت را بسپار به ماهت و با قورباغه‌هايت مهربان‌تر باش تا ببرندت آسمان هشتم ... راستي آن بالاها هوا خيلي خوب است حتما که خنده از لبانت دور نمي‌شود ... نه ؟ راستي الکي که نمي خندي ؟!
ماه بشوي !
*
اين هم يک متن از سري نامه‌هاي « سيا » به « حسن جان »ش :

**************************************************************************************

حسن جان ، سلام . اميدوارم که حالت خوب باشد ... من که مي‌دانم تو الان داري سرفه مي‌کني . پس حالت را نمي‌پرسم تا حالت گرفته بشود . هرهرهر ... ولي من برايت دعا مي‌کنم تا خوب بشوي و نيفتي روي دست بابا و ننه بدبخت بيچاره‌ات .
حسن جان ما ديروز رفتيم خانه دوست آقاجانم . دوست آقاجان خيلي وضعشان خوب است و قصابي هستند و هر وقت من مي‌خواهم بروم گوشت بگيرم ننه‌م مي‌گويد نروي از جعفرآقا بگيري که پانصد تومان نمي‌دهد آبروي آقاجانت مي‌رود.ولي من نمي‌دانم آدم چرا اگر از دوست آقاجانش پانصد تومان گوشت بگيرد آبروي آقاجانش مي‌رود ... خلاصه ما رفتيم خانه‌شان و پسرش که خيلي لوس و بي‌مزه بود آن‌جا به من زبان‌درازي مي‌کرد و من رفتم که بزنمش و آقاجانم بدجور نگاهم کرد .
بعد رفتيم ديديم توي اتاق کوچکشان کامپيوتر دارند و هم آتاري دارد و هم فيلم دارد و هم با آن اينترنت مي‌کنند . بعد يک چيزي شبيه به تلفن توي خانه عموجانم توي کامپيوترشان شماره گرفت و بعد جعفرآقا گفت که ما الان کانتک شده‌ايم و بعد رفت توي چندجا که عکس زياد داشت و من از آن عکسها نديده بودم ، چون ننه‌م مي‌گويد زنهايي که چادر سرشان نمي‌کنند جهود و گيس‌ بريده‌اند ... بعد جعفرآقا رفت توي يک جايي که چت مي‌کرد و چت آن‌طور بود که يک صفحه‌اي مي‌آمد که رويش هي نوشته‌ها زياد مي‌شد و جعفر‌آقا هي مي‌خنديد و آقاجانم هم هي مي‌خنديد و به جعفرآقا مي‌گفت از کي تا حالا اسمت شده سولماز ؟ ... بعد ننه‌م که آمد آقاجانم را صدا کند ، نفهميدم چرا برق کامپيوتر رفت و آقاجانم گفت لا اله الا الله و ما رفتيم دوباره نشستيم پيش همه توي هال و آن بچه لوس باز زبان‌درازي مي‌کرد و من جلويم را گرفتم .
بعد مابه خانه آمديم و نمي‌دانم چرا ننه‌م با آقاجانم قهر کرد و امروز آقاجانم چايي نخورد و رفت .
حسن جان ! من مي‌گويم اینترنت چيزهاي خوبي دارد . بيا با هم برويم اينترنت کنيم و دوستهاي خوب پيدا کنيم و حال آن بچه لوس را بگيريم .
منتظر جوابت هستم . قربانت : سيا

لینک