من خوبم ...   
سلام .
*
سلام صاحب يک جفت چشم درشت !
مانده بودم که اين‌جا را با چه پر کنم ... ديشب به يکي تلفني گفتم مي‌خواهم فعلا اين‌جا را قفل کنم ؛ درست عين دلم که مدت‌هاست بسته‌امش – با قفل روسي اصل ! – آن قدر محکم بسته‌ام که حالا تو هم نمي‌تواني بازش کني ... تو که يک زمان کليددار اين خانه بودي – کليددار ؟! صاحب‌خانه بوده‌اي ! ... يادت هست ؟ پارسال که آمدي توي نگاهم ، مي‌خنديدي . با آن چشم‌هاي سياه درشت که فقط زيبا بودند ، همين ! اول امسال هم که خودت را از چشم‌هايم دزديدي ، باز هم مي‌خنديدي ... حالا هم که چشم‌هايم را نابيناي نابينا کرده‌ام ، آن‌گونه که حتي خنده‌هاي تو را هم نمي‌توانند ببينند ، باز هم پررو پررو مي‌خندي ! حالا ديگر بودن و نبودنت آن‌قدر آتشم نمي‌زند که مي‌زد ؛ عوضش با کتاب‌هايم رفاقت مي‌کنم – عين يکي که با عروسک‌هايش معاشقه مي‌کند ! – خوبي چخوف و تولستوي و سروانتس و ... اين است که معشوق بودن و نبودنشان دست خودم است ، نه دلم ! برعکس تو ، که امروز هم نتوانستم زياد توي چشم‌هايت نگاه کنم ... اما برو عزيز سابق ! بعد از 4 - 5 ماه آمدي که بخندي و قفل اين خانه‌ي کدهاي الکترونيکي را بشکني و باز بگريزي ؟! کور خوانده‌اي ! برو که به خواهرها و برادرهايم قول داده‌ام در دلم فعلا قفل باشد ... طويله که نساخته‌ام ؛ خير سرم ، اسم اين تکه گوشت چربي‌داري که توي سينه‌ام دارم - که تازگي‌ها تعجب که مي‌کند ، سوت‌هاي بلندي مي‌کشد ! – دل است .
چه‌قدر خوب است که يادت هست و خودت نيستي ... شرمنده‌ام ؛ من که نمي‌توانستم الان مستقيما دلم را زير شلاق بگيرم ... خوب ، ديگر چه مي‌کنيد سرکار {...} ؟ درس‌ها را به کجا رسانده‌ايد ؟!
مانده بودم که اين‌جا را با چه پر کنم . حالا مانده‌ام با يک دنيا خاطره‌ي قهوه‌اي کمرنگ ... تلخ و محو و فقط خنده‌دار ... برو که اين‌جا کلي چشم محرم هست که اگر زياد حرف بزنم ، ممکن است خيس بشوند يا ... .
*
انتخابات شوراها ، عجب شب‌هاي شعر و نثر طنزي به راه انداخته :
فرياد شهروندان ري ... نبرد سپيد ... سيد {...} ، کانديداي شوراي شهر تهران و ري
{ توضيحي لازم دارد ؟! }
لینک