بازگشت

1<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

من برگشتم همين‌جا؛ چون احتمالا يا خوب شده‌ام، يا پس‌مانده‌ي نقاهت است توي ذهنم، كه به زودي ته خواهد كشيد. شما هم حواس‌تان باشد قرص‌هاتان را منظم بخوريد تا خوب بشويد.

 

 

2

كپي‌رايت اين سبك از عباس است؛ كپي‌رايتش را پاس بداريم.

 

 

3

غذاخوري دانشگاه ما، از امنيتي‌ترين نقاط دنياست؛ بعيد است دانشجويي بتواند بي‌هماهنگي‌هاي قبلي وارد آن‌جا بشود. فرمول‌هاي غذاهاي عجيب حضرات هم سري‌اند؛ من نمي‌دانم اسم پلويي كه به لوبياي چيتي مزين شده، چيست؟ همچنين خورش سبز رنگي كه گويا اجتماعي از قورمه‌سبزي و كرفس و آلواسفناج و غيره است. يكي از رفقاي فلسفه‌خوان مي‌گفت: مسوولان سلف‌سرويس ما، به قرائت جديدي از انواغ غذاها رسيده‌اند!

 

 

4

اول دريا بود و موج‌هاي آرام؛ تو نبودي.

بعد دريا بود و خورشيد دم سحر؛ تو نبودي.

بعد باران زد و دريا هم از باران استقبال كرد، با دست‌هاي بلند و فريادگر امواجش؛ تو نبودي.

حالا هم باران مي‌زند؛ باد مي‌زند؛ تو نيستي.

چقدر سرد است اين اتاق آتش‌گرفته!

دلم چاي مي‌خواهد.

کسي چاي تازه‌دم ندارد؟

 

 

5

 

چه ترانه – آيه‌اي نازل كرده اين علي معلم:

 

زخمي تيغ و ترنجه، حـُــسن‌يوسف

شاهدم پيراهناي پاره‌تونه

/ 15 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
leyli

اصولا صد باری نوشتم و نوشته هايم نيامدند روی اين صفحه ی قشنگ پيامها. چه خوب که دوباره برگشتی. می خواستم بگويم خيلی وقت ها يکی هست نمی دانی که بوده.دليل آتش اين اتاق سرد هم اوست. (چای تازه دم داريم. تازه چای لاهيجان توی باران شمال آن هم امروز جات خالی!!)

فري

سلام بر جلال عزيز. برگشتی که برگشتی! ديگه گير دادن داره!ميگم خوب تمرکزی روی سلف سرويس دانشگاه کردی ها! اينها را واقعا چشم تيز بين می بيند!

leyli

اصولا صد باری نوشتم و نوشته هايم نيامدند روی اين صفحه ی قشنگ پيامها. چه خوب که دوباره برگشتی. می خواستم بگويم خيلی وقت ها يکی هست نمی دانی که بوده.دليل آتش اين اتاق سرد هم اوست. (چای تازه دم داريم. تازه چای لاهيجان توی باران شمال آن هم امروز جات خالی!!)(اگه هزار بار اومدی ببخشيد!!)

امیر

يکی بود يکی نبود...کور بشه چشم حسود.... دو تا خورشید سياه.... دو تا چشم سرمه سود

رخسار

روی ديوارهای اين خانه پوسترهايی ست که از جوانی ام به من انداخته اند من با مشت من با شاخه گل من سريده با سر من فتاده تا ته فرهاد می گويد، از ابر و باد بگو فرناز می گويد، از مه و خورشيد و فلک پروين می گويد، ابر و باد و مه و خورشيد و فلک به درک خبر تازه چه داری بهروز می گويد، خبر قابل عرضی نيست، ناصرالدين شاه هم چنان مشغول است و سرسره داير

فاهوس

اصلا از اين آقای علی معلم و شعر هايش خوشم نميايد .

امیر

من کی بيدار بودم؟هان...

فريبا

از تو مي پرسم // آن روز كه به باراني ترين ديدگان دريا // اجازه ي به ياد آوردن يكي قطره از مخفي ترين مويه ها نمي دادند // تو كجا بودي ببيني چند هزاره هق هق سوخته // چشم به راه دريدن گريبان و گريه است ؟ // حالا كه هر سينه ... نيستاني از ناله هاي ني است // معلوم است : در بارش بي سرانجام اين گفت و گو // سنگ را نيز سهمي از مگوي هر پس چرايي در پي است // حالا هر كس به راه خويش // ما هم همين كه بر كناره ي هر چه قبول // تا وقتش كه ترا باز خواهيم بخشيد // تا وقتش كه باز با هم ترانه خواهيم خواند // و اصلا به يادت نمي آوريم // نه گور بي راه ماندگان مجبور و // نه هق هق مادراني كه در مويه نشين // و چاقو هيچ نگفت // فقط ماه داشت با قوس بريده ي خودش گفت و گو مي كرد //شاد باشی..یا علی

فريبا

آن روز كه سيلاب آن همه نور // از شب اين دره به گورستان ستاره مي رسيد // تو كجا بودي ببيني و بر بي راه ماندگان مجبور // چه رفته است ؟ // حالا كه آب ها از آسياب افتاده // البته برخاستن باد // از وزيدن پلك هر پرده اي پيداست // و چاقو هيچ نگفت // آن روز لعنتي // آن روز كه هر سايه در اين عبور // علامت آشكار هزار دلهره از مباداي حادثه بود // تو كجا بودي ببيني خوابهاي گلو بريده ي اين چلچله به تعبير چند چاقوي برهنه از پرپر پاييز گذشته است ؟ //