قتل با آسفالت!

به درک! ننويس تا چشم‌هات باد کند درنای بازنشسته! به خدای بندر ترکمن قسم، اصلا ناراحت نيستم! يا برمی‌گردی، يا جايی ديگر با اسم دختر مدرسه‌ای‌ها چيز می‌نويسی، يا شايد هم سينه‌خيز بروی تا خود بندر گز ... خيال کرده‌ای ننويسی اگر، چشم روزگار منتظر می‌ماند پشت در و هی آه می‌کشند ابرهای بی‌باران؟ همين روزهاست که يک درنای پيش‌کسوت ـ که از فرط پيش‌کسوتی و احساس تکليف، چشم‌هاش زودتر از موعد کور شده ـ با ماشينش لهت کند و پخش بشوی روی آسفالت داغ! داغ ... داغ ... مثل باران نکبتی که اين روزها دارد از در و ديوار می‌بارد! مرگ هم مثنوی خواندنی بلندی‌ست، نه؟ پس مرگ!

باران و اسفالت و مرگ!

چه طنزهای غيرعمدی يافت می‌شوند اين روزها، که ما هيچ هم نجسته‌ايم!

اين و اين و اين و ...

/ 6 نظر / 18 بازدید
علی

والا به قرآن مرتيکه اسفالت دزد.

محراب

بارها اين محمود موسوی(دامت تاييداته)گفت سری به جونمی بزن و من هی خودم رو ميخاروندم و پشت گوش مينداختم.ودقيقا به همين علته که پشت گوشم پر شده از توصيه های اکيد و غير اکيد اين و آن.از جدی که بگذريم وبلاگت انصافا بوی همون ادکلنی ميده که جناب عزراييل ميزنه.حتما تو هم تاييد می کنه که ايشون بسيار جنتلمن تشريف دارند و هر مزخرفی رو به خودشون نميمالند.نه .تعارف نکنيد.بچه ها خونه تنها هستند.غذامم رو گازه.ميترسم ته بگيره.يه وقت ديگه ايشالا با خونواده مزاحم ميشيم.نه به جون شما.تعارف نمی کنم.دواهامو نياوردم.کفترام هم بی دون موندند.کولر هم روشنه.ديگه اصرار نکنيد.شما که نميای اونورا.اگه تشريف آورديد يه نگاهی هم از سر لطف و عنايت به " اکستازی " بندازید.دستم کف کرد بسکه نوشتم.یا حق!

Sara

من دقيقا نيم ساعتيه شوکه اين طنزم! >:

ليلي

هر چی که باشه، زمين که به آسمونم بياد آدم نمی تونه خودشو گول بزنه. خلاصه يه جايی بايد با دلش روراست باشه.

راحله

هزار بار نگفتم وقتی عصبی ميشی ننويس ! حرفای بد بد ميزنی روی روحيه ی آدماي حساسی مثه من تاثير ناجور ميذاری ( نه که تا حالا تاثير جور ميذاشتی .)