الا يا شاغلام! خيمه فرو هل!

 كم‌تر كسي هست كه كيومرث صابري فومني ( گل‌آقا ) را نشناسد. از آن رو كه صابري سواي بروز قدرت‌مند در طنز ـ آن‌گونه كه بتواند براي خيلي از فضلاي قدبلند كه بيني‌شان به فهم اهميت طنز قد نمي‌دهد (! ) جا بيندازد كه طنز يك ژانر مستقل ادبي‌ست ـ خود يك مدير شايسته در عرصه‌ي طنزپردازي نيز بوده. درباره‌ي آثار او، خصوصا راه انداختن ستون « دو كلمه حرف حساب » در اطلاعات، و سپس راه‌اندازي هفته‌نامه‌ي گل‌آقا و موسسه‌اي باآبرو بسيار گفته‌اند ... خواستم تذكر بدهم كه صابري، هم از نظر فضاي فكري و هم از جنبه‌ي اجرايي سال‌ها با كج‌فهمي و خرمقدسي حضرات مبارزه كرد تا توانست زير بال و پر خيلي‌ از پيرمردهاي گوشه‌نشين و جوان‌هاي نه جوياي نام ـ كه جوياي جلوه‌گاه ـ را بگيرد و با هم قد علم كنند. اگر چه معتقدم در موسسه‌ي گل‌آقا با يا بدون اطلاع خود او، گاهي اوقات كار به انتشار « گل‌آقا نامه » كشيده ... اما هنوز ايمان دارم كه پس از انقلاب بيش‌تر طنزپردازان ايران به صابري مديون‌اند.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

حالا گل‌آقاي ما ماه‌هاست كه در بستر بيماري افتاده؛ از جشن‌واره‌ي طنز در مهر 1382 كه نيامد و پيام كتبي داد، همه‌ي ما نگران بوديم ... و تا ديروز كه دوستي مي‌گفت ممنوع‌الملاقاتش كرده‌اند در بيمارستان مهر... .

*

درست يك ساعت قبل بود كه داشتم خزعبلات بالا را مي‌نوشتم كه شبكه‌ي خبر اعلام كرد گل‌آقا هم آب‌دارخانه را رها كرد و پريد؛ ياد آخرين سرمقاله‌اش در شماره‌ي آخر هفته‌نامه افتادم: احساس كودكي را دارم كه به‌ترين اسبا‌ب‌باز‌يش را گم كرده، يا كبوتربازي كه مي‌داند تا چند لحظه‌ي ديگر آخرين پرنده‌اش نيز به صورت نقطه‌اي در افق ناپديد خواهد شد... .

به آقاي زرويي زنگ مي‌زنم؛ صدايش گرفته‌تر از آن است كه حتي جرات تسليت گفتن را به خودم بدهم. سكوت مي‌كنم تا با صداي زلال اما حالا خش‌دارش چيزي بگويد ... زود قطع مي‌كنم تا بيش‌تر از اين آزاردهنده نباشم.

فردا، شنبه 12 اردي‌بهشت 1382،  ساعت ۹ از روبه‌روي دفتر موسسه‌ي گل‌آقا ـ واقع در شمال غربي ميدان آرژانتين ـ موسم وداع با گل‌آقاست. درمانده‌ام كه به عمران صلاحي، به منوچهر احترامي، به كامبيز درم‌بخش چطور تسليتي مي‌توان گفت!

/ 15 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترانه مجهول !!

آخ که اتفاقات که اين اتفاقات کم کم دهانم را خواهند بست می دانم ........همينطور که الان و از صبح تا الان به هيچکس تسليت نگفته ام .. شايد نگويم .. شايد بگويم به هرحال مطمئنم طعمش تسليت نيست .. چرا که چيزی که زنده کرده است به اين راحتی ها رفتنی نيست ( جمله آخر را با افسوس می گويم ) چرا که آنقدر از بين رفتنی ها را امروز می بينم که تا اين همه به خيلی چيزها بی اطمينان شده ام ..می دانم که برای من اما به يقين زنده است .. او کارش و تمام اينها که ميروند و عجيب دلم تنگشان می شود .. هدا.

meisam

اگر توانستی...اگر...از طرف اين بچه که گل آقا می خواد هم بگو....تسليت....بچه ها! گل آقا !

اروند

صابری تنها ما را ترک نکرد که مهرداد نبيلی، مترجم کتاب «لبه ی تیغ، اثر سامرست موآم و حميد محامدی نویسنده ی، هم ما را گذاشتند و رفتند.

Sara

..........خيلی خبر بدی بود..... نميدونم چی بگم....

ماه مانا

.......................... تسليت ........................

فری

سلام جلال عزیز!حرفی ندارم.

امیرحسین بهبهانی نیا

دوست عزيز سلام/ سياها با شعرواره ای به روز شد/ منتظر حضور شما در سياها هستم/ به اميد ديدار/ موفق باشيد!

rahman

دعوی چه کنی داعيه داران همه رفتند بار سفرت بند که ياران همه رفتند

rahman

در رفتن جان از بدن-گويند هر نوعی سخن /من خود به چشم خويشتن- دیدم که جانم میرود