دعا!

می‌گفت: شوهرم آن روزها رفته بود امريکا تا شايد گرين‌کارد بگيرد. علی همه‌ش بی‌تابی می‌کرد.

يک‌روز درآمد که: مامان! من يه داداش می‌خوام!

گفتم: علی جان! بايد صبر کنی تا بابات از امريکا بياد، من و بابات بشينيم با هم دعا کنيم تا خدا بهت يه داداشی بده.

علی گفت: خوب چرا با بابابزرگ نمی‌شينی دعا کنی؟!

/ 18 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلی

از همه مهمتر جلال:قريحه طنز خوبی داری که اگر بيشتر کارکنی بهتر ميشود!!!!!!!

هري هالر

چه بگويم... که با دعا نميشود شوخی کرد. سری بزن به من.

arman

پروژه مردودی به نام ازدواج ؟!!!!!

man

اين آدم بزرگا هم خوب ما کوچولوا رو خر گير ميارنااا!!!!

راحله

خدا وکيلی قريحه طنز خوبی داری که اگر بيشتر کارکنی بهتر ميشود ! چرا رو قريحه ی طنزت کار نمی کنی ؟

rokhsar

mesle hame margo mira chizi nemishe goft joz salavat

چشمان شيشه اي

جلال جان هر چه زود تر دست به کار شو اين پروژه ازدواج رو به راه بینداز و هر شب به درگاه خداوند دعا!!! بفرما تا به عاقبت ممد بيچه دچار نشي. البته از ما گفتن بود تو خواهی پند گير خواه ملال،جلال.

mahan

والله ماآخرش هم نفهمیدیم چه جوری یک وبلاگ بسازیم.راهنمایی کنید.

mahan

به نظر من خدا بیابان راافریده تا از دیدن درختان لذت ببریم.در ضمن برای متن زيری مرا اهنمايی کنيد.متشکرم.